حكيم ابوالقاسم فردوسى

140

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

كلاهور پيش رستم آمد . دست او را گرفت و به قوت فشرد . تهمتن بر خود نپيچيد . آن گاه دست كلاهور را چنان سخت فشرد كه ناخنهايش چون برگ از درخت فرو ريخت . او با دست خم آورده كه پى و پوست و ناخن آن آويخته بود نالان و دردمند پيش شاه مازندران برگشت ، و گفت : اى سرور ، مصلحت نيست با كاووس كه فرستاده‌اى چون اين پهلوان دارد بستيزى . بهتر آن كه از در آشتى درآيى ، و باژ و ساو به او بدهى . ديرى نگذشت كه رستم پيش شاه مازندران آمد . شاه نگه كرد و بنشاند اندر خورش * ز كاووس پرسيد و از لشكرش سخن راند از رنج راه دراز * كه چون راند اندر نشيب و فراز تهمتن جواب داد : من يكى از كوچك ترين چاكران كاووس شاهم . او پهلوانى است بلند آوازه . آن گاه نامهء شاه را به او داد . وى چون نامه را خواند به رستم گفت : بگويش كه سالار ايران تويى * اگر چه دل و چنگ شيران تويى منم شاه مازندران با سپاه * بر اورنگ زرين و بر سر كلاه مرا بيهده خواندن پيش خويش * نه رسم كيان باشد و راه كيش برانديش و تخت بزرگان مجوى * كزين جستنت خوارى آيد به روى سوى شهر ايران بگردان عنان * و گرنه زمانت سر آرد سنان اگر با سپه من بجنبم ز جاى * تو پيدا نبينى سرت را ز پاى چو من تنگ روى اندر آرم به روى * سرآيد ترا تيزى و گفتگوى رستم از سبك مغزى و سخنان ناهموار شاه مازندران خشمگين شد . خلعتى را كه شاه مازندران به او داده بود نپذيرفت سرگران نزد كاووس برگشت ، و آنچه ديده بود و شنيده بود گفت ، و گفت بىگمان بايد جنگ را آماده شويم . كه نزدم نيرزند يك ذره خاك * بدين گرز از ايشان برآرم هلاك